تبليغاتX
_________ محرمانه_________
 

تبلیغات قدیمی در سالهای قبل از انقلاب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرتون راجع به اینا چیه؟!

 

 

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 2:20 |
 

 

 

 

*ت.ن :

                                       ای کاش نشــــــاط شیـعه تکمیــل شــود   

 امـــــــسال ، دوبار، ســــــال تحویل شــود

 ای کاش به هشت هشت هشتاد و هشـت

در امـــر ظـــــهور یار تعـــــــــجیل شــــود

 

 

یا امام رضا(ع)

 

یا حی !

 

 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 12:9 |
 

سلام !

 

آقا ، من فقط یه خواسته دارم ! اونم اینکه دلم می خواد نماز هام رو توو صحن و سرا و حرم ت بخونم !

همین !

 

 

 

* پ.ن :  

۱. هرساله منزل پدری یکی از مهیج ترین نذری های عالم را داریم !! ولادت امام رضا (ع) : عدس پلو !

ما جای شما نوش جان می کنیم ثوابش رو هدیه می کنیم به شما !

 

۲.سرم خیلی شلوغه! بعدا میام توضیح می دهم  و کامنت های پست قبل رو جواب !

 

۳. تا الان در تاریخ ۸/۸/۸۸ به پنج مراسم عقد و عروسی و .. دعوت شدیم که در نوع خودش بی نظیره ! یه جورایی رکورد بود توو زندگی من که رکورد قبلی - که ۳ مراسم در  نیمه شعبان بود - رو شکست !

 

۴. به ماه قمری دومین سالگر ازدواج مان گذشت !

 

۵. اینجا  را بخوانید که زمزمه ی این روزهای من شده !

 

۶. عید همگی خییییلییییییی مبارککککک!! ( دست و هوراااا)

 

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 5 آبان1388 و ساعت 11:20 |

 

سلام

 

 !نمی دانم چه بگویم بعد از این مدت کوتاه

 

داریم به تاریخ 8/ 8/ 88 نزدیک میشویم و این تاریخ آدم رو قلقلک میده که یه جوری ماندگارش کنی وگرنه

!می رود تا 10 سال دیگر

...این روزها برخی چیز ها زیاد قلقلک ام می دهند

!جاده ساوه آدم را قلقلک می دهد که بزند زیر...آواز

استکان شصتی (کمر باریک) و سماور آدمی را قلقلک می دهد که همه اش چای بخوری ! آن هم چای !قندپهلو

هوای خنک پاییز آدم را قلقلک می دهد صبح ها پنجره را باز بگذاری و از سرما با پتو بخوابی یا حتی در    مواقعی دیده شده با لحاف

 

...هوای پاییز آدم را به سمت لواسان می کشد.. به سمت شمال ! به سمت آتش شومینه و دریا

...سریال شمس العماره آدم را قلقلک می دهد به یاد دوران تجرد و خواستگارو مهمانی بازی بیفتی و

دهه کریمه آدم را قلقلک می دهد تا حتی شده پیاده خودت را به یکی از این دو حرم شریف برسانی بلکه عقده ات برآورده شود

 ۳روز بیکاری در خانه قلقلک ات می دهد که بروی سر یک کار نیمه وقت

..چشم درد قلقلک ات می دهد که کار کامپیوتری ات را کم کنی

این را یادم رفت بگویم این سریال " مدرسه ی ما عجیب آدم را قلقلک می دهد برای معلمی   +

 

  

:پ.ن

 

! یک . دلم برای صدای پخته شدن بلال تنگ شده

 دو . این بار واقعا احساس می کنم بوی الرحمان وبلاگم بلند شده ! نه؟

 ..سه . اگر دلتان خواست شما هم از قلقلک های زندگی تان بگویید

 

 

:ت.ن

 

فرق است میان آن که یارش در بر             /               با آنکه دو چشم انتظارش بر در

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 28 مهر1388 و ساعت 0:34 |
 

 

با سلام!

آپ می کنیم تا امر دوستان را اجابت کرده باشیم و تا این دختره برود و خیس نشود و شب نشود و بی حاجی و تک و تنها بماند و ...الخ !

 

۱. این روزها کتاب می خوانیم تا دغدغه های زندگی مان از یادمان برود غافل از اینکه کتاب ها ،خود دغدغه آور اند ! و مشغولیات فکری جدید می سازند که بعضی شان  مثبت اند و برخی نامثبت !

این عکس  mp3 ترین کتابخانه ای ست که تا حالا پسندیدم.

 

 

۲. ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم

 تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم .

(دکتر شریعتی)

 

 

۳. الان یکی اس.ام .اس زد : " برای سلامتی کسانی که تا یادشون نکنی ،یادت نمی کنن صلوات! " ما هم صلوات را کامل نوشته و ریپلای کردیم !! با تشکر از خودمان !

 

 

۴. با نگاهی سرشکسته/چشم های پینه بسته/خسته از درهای بسته/خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده/میزهای صف کشیده/خنده های لب پریده/گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی/ پارک های این حوالی/ پرسه های خیالی/ نیمکت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم/ شنبه های بی پناهی/ جمعه های بی قراری

 

 

یا حی !

 

 


 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 17 مهر1388 و ساعت 12:30 |
 

سلام !

۱. دیروز سفر تلخی به ساوه داشتیم که منجر به گرفتن تصمیمی سخت و تلخ تر شد .

۲. این حال من بی توست...  :

 

پ. ن:

عکس را بزرگ گذاشتم تا درک کنی.. تا یادم نرود... تا یادت نرود  !

یادمان نرود " آبان" ها را...

 

هم این!

 

بعدالتحریر:

من سید نیستم ، اما حاجی ام دارد می رود... می رود و مرا به حال خویش رها می کند... همان حال من بی تو !

اینجا داره بارون می باره کسی چتر نداره؟!

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 12 مهر1388 و ساعت 21:12 |
 

سلام!

 

۱. يک روز يک دختر کوچک در
آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که
داشت آشپزى
مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى
سفيد در بين موهاى مادرش
شد.

از مادرش پرسيد: مامان! چرا
بعضى از موهاى شما
سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار
بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من
مى‌شوی، يکى از
موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و
گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى
مامان بزرگ سفيد
شده!

************************************************************************

۲. بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه
به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد
سيب بود که
روى آن نوشته بود:
فقط

يکى برداريد. خدا ناظر
شماست.

در انتهاى ميز يک سبد
شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها
رويش نوشت: هر چند
تا مى‌خواهيد برداريد!
خدا

مواظب سيب‌هاست


*********************************************************************

۳. عکاس سر کلاس درس آمده بود
تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى
بگيرد. معلم هم
داشت همه بچه‌ها را

تشويق مي‌کرد که دور هم جمع
شوند.

معلم گفت: ببينيد چقدر
قشنگه که سال‌ها بعد وقتى
همه‌تون بزرگ شديد به اين
عکس نگاه کنيد و بگوئيد

: اين احمده، الان دکتره. يا
اون مهرداده، الان
وکيله.

يکى از بچه‌ها از ته کلاس
گفت: اين هم آقا معلمه، الان
مرده.

*********************************************************************

۴.

یاد "بیوتن" امیرخانی می‌افتم:" - یِس! دَتس ایت! شورا می‌دهیم به شما و باقی آرشیتکت‌ها که یک گورستان مدرن امروزی داشته باشید...
- بله! قبرستان هم باید امروزی باشد. کانه شهر! شهر هم الان مجتمع سازی می‌کنند، این جا هم باید همین کار را بکنیم... بلندمرتبه سازی و مجتمع سازی... چیست این سنگ قبرها که هرکدام یک شکلی دارند؟ یکی نوشته پسرِ عزیزم، آن یکی نوشته شوهر خوبم؛ شهید را یکی با رنگ قرمز زده است، یکی با آبی...

آرمیتا بدون توجه به حرف‌های مرد یقه آخوندی ادامه می‌دهد:
- دکتر خشی گفت که در آمریکا روی گور کشته های جنگی‌، چند جور کار انجام می‌دهند. یعنی معمولا از سمبول اسب، برای جنگ استفاده می‌کنند. اگر اسبی با دو پا از جلو بلند شده باشد، یعنی این کماندار در راه وطن کشته شده است. اگر اسبی یک پای جلو را بالا گرفته باشد، یعنی زحمات زیادی کشیده و مجروحیت در جنگ هم داشته است. اگر اسبی ایستاده باشد یعنی صاحبش به مرگ طلبعی مرده است و اگر اسبی دوپای عقبش را بلند کرده باشد، یعنی خیانت کرده است.

صدای قهقهه ارمیا مانع می‌شود که ارمیتا و مرد یقه سه دکمه‌ای گپ بزنند. ارمیا می‌خندد:
- اینجا باید یک اسب بسازیم که چهارتا پاش رو هواست. دوتا پای عقب باید روی هوا باشد چون سهراب به ما خیانت کرده بود و تک‌پر شده بود و دوتا پای جلو هم ایضا، چون بالاخره مثل قهرمان‌ها کشته شده بود و دیگر! فقط می‌ماند مشکل جاذبه که چه جوری اسب روی هوا بایستد."

 

 

 * پ.ن :

 

* این هم سهم ما از هفته ی تمام شده و ناشدنی دفاع مقدس ! به قول عباس حیدری من هم سهم خودم را دادم !

* به قول حاج کاظم : بیایید با امثال عباس ها مهربون تر باشیم.

 

 

* من برای صبرتون یه " یاعلی"  می خوام ...! همین..

 

بعد التحریر :

ببخش به خاطر سر گیجه ای که گرفتی ! نوشته ی دلی مثل مومن است ! در هیچ چارچوبی نمی گنجد .. !

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 13:26 |
 

سلام !

به مناسبت اول مهر ماه و شروع مدرسه ها ایمیلی به دستم رسید که تداعی کننده ی خیلی از خاطره هاست....

گفتم اینجا بذارم که دور هم باشیم و یه کم بر گردیم به دوران خوش و پر خاطره ی زندگی مون !!!

      

  

 

* پ.ن :

.

 

* ت .ن :

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

 

یا حی !

 

 

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 19:59 |
 

 

سلام !

طاعات مقبول / عید مبارک !

 

شرمنده از اینکه نشد زودتر بنویسم ! ما ۷ ام شهریور رفتیم و ۱۷ ام شهریور بر گشتیم. به فاصله ی ۲ روز احیا ها شروع شد و بعدش میهمانی دادیم و میهمانی رفتیم و .. این بود که وقت نمی شد . جدای از اینکه کلا حس اش هم نبود !

سفر بسیار بسیار خوبی بود !

 

ما یکی از  راحت ترین و بهترین کاروان ها را داشتیم که نه پیر داشتیم نه بچه کوچک !!

از طرفی مدیر کاروان فرهیخته ای داشتیم . حرم ها بسیار خلوت بود ! به واسطه ی ماه رمضان و اولتیماتومی که شرکت شمسا به هتل های عراق داده بود برای بالابردن کیفیت اتاق ها !

می گفتند روزانه ۸۰ اتوبوس از مرز رد می شده که در رمضان شده بود روزی ۲۰ اتوبوس !

 

رمضان خیلی با صفا بود...

قصد ندارم سفر نامه را منتقل کنم ٬ که همان مکتوب بماند بهتر است ! شاید گهگاه بین پست ها اشاره ای کنم...

حدود ۲۰ صفحه ای همان جا ،شب به شب ، نوشته ام. خیلی سخت بود نوشتن ! با آن وقت کم ! ( مکه هم که بودم یک سفرنامه ی خوب ۹۶ صفحه ای نوشتم !)

 

همین را بگویم که باب جدبدی از لذایذ به رویم گشاده شد! تعریف جدیدی برای لذت یافتم که هیچ جا نمی توان آنها را یافت ..

 

لذت یعنی اینکه سحر های رمضان روبروی ایوان طلای حرم امیر المومنین بنشینی و گوشت را تیز کنی که آیا صدایی از چاهی ، جایی می شنوی...؟!


لذت یعنی اینکه در صحن و سرای علی (ع) باشی و اذان بگویی و " اشهد ان علی حجه الله .." را از جان دل زمزمه کنی...

 

لذت یعنی اینکه در حرم خلوت امیرالمومنین دستت را در ضریح اش حلقه کنی و ۱۱۰ بار بگویی " یا علی.."

 

می گویند حضرت آدم (ع) هم کنار امیر المومنین دفن شده اند. طبق فرموده ی پیامبر(ص) هم که : " من و علی پدران این امت ایم..."

وقتی وارد حرم می شدم واقعا احساس می کردم اومدم خونه ی بابام ! اینقدر که احساس راحتی می کردم ..

 

از کربلا که نمی شود چیزی گفت....

سامرا و کاظمین هم که اینقدر کوتاه بود که چیزی نفهمیدیم....

 

بگذریم !

پارسال شب قدر خیلی التماس کربلا را کردم! اولتیماتوم دادم که قبل از شب قدر امسال بروم.. امسال وقتی نزدیک ماه رمضان شده بودیم  و خبری از رفتن نبود دلم بدجوری گرفت... قرآن را می خواندم. رسیدم به " ان وعدالله حق" دلم قرص شد ! مطمئن شدم که می رویم !

فعلا همین !

 

 

پ.ن :

* کمی فرصت  می خواهم تا بازدید های مجازی را پس دهم ! پست های نخوانده را دنبال می کنم !

* دوباره شروع به خواندن کردم! مدیریت / تهران !

* به امید دیدار، ای رمضان عزیز... . 

 

یا حی !

 

 

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 21:30 |
 

سلام !

 

این هفته در خانه ی پدری ما هفته ی وحدت نام نهاده شد !

 

دو، سه ماه پیش ابوی ما در سفری که به قشم داشتند، در هواپیما با شخصی با نام "عبدالله"  آشنا شدند . عبدالله جوانی حدود 25 ساله /دارای همسر و سه فرزند !

از قضا فرزند کوچک ایشان- که پسرک 4 ماه اش بود- از بدو تولد دچار یک مشکل مادرزادی بود.  (استخوان یکی از پاهایش کج بود و باید عمل می کرد ) .به خاطر همین چندین ماه بود که این بندگان خدا (+ مادر خانم عبدالله ) در رفت و آمد بین شهرها بودند !

 

عبدالله : جوانی ریز اندام . از درس خوانده های حوزه و ملبس . قشمی بود ولی امام جماعت مسجد شارجه  ی امارات . علاوه بر مساجد قشم کار آزاد هم می کنند.

 

همسر عبدالله / فاطمه : دختری بین 18 تا 20 سال / خوشرو / تا پنجم درس  خوانده بود / دختر با کمالاتی بود / خیاطی هم می کرد !

 

خدیجه : دختر 7 ساله / با هوش !

بشری : دختر 4 ساله / با نمک /  حساس و به شدت بابایی !!

نایف: پسرک 4 ماهه / خوردنی !!

 

 مادر فاطمه / هاجر : حاج خانمی توانمند / به گفته ی خودش صبح ها در جنگل های حرا بز می چراند / عصر ها خیاطی می کند و ماه رمضان دوبی میروند و اگر کار نکند مریض می شود !

 

این عزیزان همه اهل تسنن هستند !

 

جریان از این قرار بود که پدر 4شنبه ای که گذشت نه ! 4شنبه ی قبل اش گفته بود بیایید خانه ی ما بمانید !(ابوی به لطف خدا خانه ی بزرگی دارد .ما هم که کم شدیم ) و این شد که ما 10 روزی میزبان مهمانان جالب ی بودیم !

 

پدر ما کلا آدم خوش اخلاق و اهل مطالعه ای هستند. شکر خدا شوخ و سرحال ! بچه ها حسابی با بابا سرگرم بودند و لی اتفاقات جالب از آنجا شروع می شد که بچه ها تفاوت ها را می دیدند .

مثلا هر بار خدیجه سر نماز بابا دقت می کرد و ایراد می گرفت که مثلا نباید در هر 2 رکعت توحید بخوانید . یا مهر را بر می داشت و می گفت این غلط است.یا می گفت باید به جای مسح پا آن را کاملا بشویید و ...

و پدر ما با حوصله جواب می دادند و با  خنده می گفتند : "تو شیعه می شی از اینجا میری !!"

 و یا از طرف دیگر:

مثلا وقتی بشری می خورد زمین مامان بهش می گفتند : یا علی بگو بلند شو !!! با اون چشم های با مزه اش نگاه می کرد مامان رو !

خیلی پیش آمد که من از تعجب می گفتم : یا ابالفضل و .. خیلی مثال های دیگر !

 

موضوع مهم دیگر حلول ماه مبارک رمضان بود. شب اش عبدالله با رادیو و موبایل و .. از عربستان و دوبی با خبر شد که فردایش روز اول هست یا نیست ؟! کلا تمام اوقات شرعی شان را با اونجا تنظیم می کردند.

یا مثلا برای افطار فقط سوپ می خوردند .  و البته سنت شان این بود که نیم ساعت قبل از اذان ما افطار کنند ولی ایشان به احترام صاحب خانه تا اذان ما صبر می کردند !

خلاصه میهمانان جالبی بودند و ما خیلی چیزها ازشان یاد گرفتیم. دیشب آخرین باری بود که با هم بر سر یک سفره نشستیم. هیچ وقت تصورش را نمی کردم یک روزی با اهل تسنن اینچنین همنشین باشیم.

جدای از اینکه آنها خیلی نظرشان نسبت به شیعیان مثبت شده بود کلا این هفته مثل هفته ی وحدت بود برای ما ! واقعا همه کار می کردیم برای حفظ همین دوستی و محبت !

جایشان خالی ست .

 

پ.ن :

 

× این ها را نوشتم که مکتوب شدنش باعث شوداین ایام یادم نرود..

× مهمانی ها شروع شده! 2 سال گذشته طبق محاسبات دقیق از 30 شب ماه مبارک ما 35 جا دعوت می شدیم  و حسرت تمامی وجودمان را فرامی گیرد از افطاری هایی که از دست می دادیم و احیانا می دهیم !!!

×همچنان التماس دعا داریم !

× ممکن است تا آخر هفته بعد التحریر یا پست تقریبا مهم ی به این پست اضافه شود.

* اگر گرسنه تان نمی شود اینجا را بشونید ! 

 * اینجا هم وب آرامش بخش جوانکی که خیلی در مهمانی خدا شاد است !

 

 

 

 

 

 

بعدالتحریر :

 

شاید این پست، قدبلندترین پست محرمانه (تا به اینجا) باشد .

همیشه از مناجات های رمضان لذت می بردم.

اللهم شهر رمضان الذی انزلت فیه القران و افترضت علی عبادک فیه الصیام صل علی محمد و ال محمد..وارزقنی حج بیتک الحرام...

وقتی به این فراز آخرمی رسید با خودم می گفتم یعنی میشه دوباره روزی ما کنی مسجدالحرام رو ببینیم..؟!

از رمضان پارسال بعد از این فراز می گفتم : "وارزقنی زیاره الحسین(ع)..."

حالا نمی دانم چه شده .. یک سال زمان کمی ست برای التماس برای یک دعوت ! اما...

گفته اند جمعه حرکت می کنیم به سوی کربلا ! اما ته دلم هراس دارم از اینکه نشود ! دعوت اش را پس بگیرد. جایی نوشتم :

" کربلا واقعا التماس می خواهد...

 

مفت نمی دهند اش.. تا لحظه ی آخر هم یک پا در هوا نگه ات می دارند. یک سانت پایت پایین تر از آنچه او می خواهد بیاید ... کلا منتفی اش می کنند..

مفت نمی دهند اش که بگویند برو ! این هم برات کربلا ! مفت چنگ ات !

برات که می دهند یعنی بیا ! تازه باهات کارمون شروع شده...

 

برات کربلا واقعا کرب و بلا می خواهد..."

 

علی الحساب حلالم کنید. اگر کسی توصیه و مطلبی دارد که به کیفیت سفرمان کمک می کند خواهشا دریغ نکند. ایمیل بزند..

 

اگر لایق باشم دعاگوی همه هستم ...قول ! ولی سخت به دعای همان همه محتاجم !

 

 

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 13:32 |


Powered By
BLOGFA.COM